محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
56
تاريخ الطبرى ( فارسي )
رسيده بود او عز ذكره به فرشتگان گفت : « در زمين خليفه اى خواهم كرد » و آنها به - پاسخ گفتند : « آيا كسى را در آن قرار مىدهى كه تباهى كند و خون بريزد ؟ [ 1 ] » از ابن عباس روايت كردهاند كه فرشتگان اين سخن از آن رو گفتند كه از كار جن ساكن زمين خبر داشتند و به خداوند گفتند : « كسى را در زمين قرار مىدهى كه مانند جن باشد كه خون ريختند و تباهى كردند و ما تسبيح و تقديس تو مىكنيم . » و پروردگار تعالى گفت : « آنچه من دانم شما ندانيد » يعنى تكبر ابليس و قصد نافرمانى و پندار باطل و غرور وى كه آن را آشكار كنم تا عيان ببينيد . در اين باب اقوال بسيار هست كه شمه اى از آن را در كتاب جامع البيان عن تأويل آى القرآن آوردهايم و خوش نباشد كه اين كتاب را به ذكر آن دراز كنيم . وقتى خداوند عز و جل اراده فرمود كه آدم را خلق كند بفرمود تا خاك وى را از زمين برگيرند . از ابن عباس روايت كردهاند كه پروردگار فرمان داد تا خاك آدم را بر گرفتند و او را از گل چسبناك خوش بو آفريد كه از گل بد بو گرفته شده بود و گل بد بو از خاك بود و خدا آدم را به دست خويش از گل آفريد . از ابن مسعود و جمعى از ياران پيمبر روايت كردهاند كه خداوند عز و جل جبريل عليه السلام را فرستاد تا از گل زمين بياريد و زمين گفت : « به خدا پناه مىبرم كه مرا ناقص يا زبون كنى . » پس او بازگشت و چيزى نگرفت و گفت : « خدايا به تو پناه برد و من او را در گذشتم » پس ميكائيل را فرستاد زمين به او نيز چنان گفت و ميكائيل باز آمد پس فرشتهء مرگ را فرستاد و زمين باز به خدا پناه برد و او گفت : « من نيز به خدا پناه مىبرم كه برگردم و فرمان او را كار نبسته باشم » . پس از روى زمين بر گرفت و به هم آميخت و از يك جا نگرفت و از خاك سرخ و سپيد و سياه گرفت بدين جهت فرزندان آدم مختلف شدند و آن را بالا برد و خاك را خيس كردند و گل چسبناك شد و بگذاشتند تا تغيير يافت و بو گرفت و معنى گفتار خداى كه
--> [ 1 ] 2 : 30